۲۶ مهر ۱۳۸۶

دل ريشه


اين ساز کهنه زخمه به خرج‌اش نمی‌رودپشت شکسته دشنه تحمــــل نمی‌کنــــد
«حسن قريبي»
سازِ بی‌كينه!
ملامتِ زخمه،‌ ملالتِ زخمی ‌ست
-پنهان در سينه و آشكار در حنجره-
كه سالياني‌ست مضراب بر مضراب،
اندوخته‌ای به درد و آموخته‌ای به دم‌دمه‌های هزار آوازت.

مرهمی مطلب!
وقتی ساز‌ها در آستين‌ها پنهان‌اند و
آستين طبيبان، خون‌چكان.

26 مهر 1386

۲۴ مهر ۱۳۸۶

«شِكوه»

تمام خواب های من تعبير مي‌شوند
در ميانه‌ی راهی
كه از تو به من می‌رسيد.

های! تعبير همه خواب‌های من!
در كدام خراباغ‌ِ كدام ده‌كوره‌ی اين بي‌راه
‌‌مرا گذاشتی و گذشتی؟

24 مهر 1386

۲۳ مهر ۱۳۸۶

مرثيه


اي دلبــر و مقصـود ما اي قبله و معبــــود ما
آتش زدي در عود ما نظــّاره كن در دود ما
مولانا
گيرم بند شود سنگ بر سنگ
نه با همت باد -كه غبار مي‌روبد از سنگ و خاك‌اش بر سر مي‌توفد از ديگر سوي-
و نه رحمتِ خاكي -دست‌ريس هوهوي باد-؛
كه به حكم محتومِ «شدن» !

گيرم بگذرند روزهاي بي تو
نه با مرهمِ فراموشي -كه ديري‌ست فضيلت‌اش از خاطر گريخته-
و نه خواريِ بخشش –دست‌افزارِ بيشينگان ساده‌دل-
كه به كردارِ «زمان».

ϧ

دريغ !
ارغنون-ناله‌هاي دل‌‌ام را،
نه باد
نه خاك
نه فراموشي
نه بخشش...

15 مهر 1386

۲۷ اسفند ۱۳۸۵

بهاريه


امسال هم كه گذشت،
بوی الرحما‌ن‌ات به مشامی نرسيد!
با اين همه
تا امسال هم گذار مردارت به گورستان نيفتد،
سال بی‌مرگی برای‌ات آرزو مي‌كنم
كهنه تابوتِ بي‌جسد!
كه خاك را –دست كم- نيالايی به تعفنی
كه هوا را - ناگزير-؛
كه هوا را
سال‌هاست از بوی چركانفس تو فرو می‌دمدم...

برای تو سال بی‌مرگی،
و هوای تازه
برای خودم
...
26 اسفند 1385

۱ تیر ۱۳۸۵

تغيـّّر

يك روز آرام خواهی گرفت عاقبت
آرام
در آغوش كسی شايد
كه زلالِ هزار- بارانِ دستانِ سخاوتِ تو را
گل‌آلودِ سيلابِ دره‌هایِ ناشكيبِ خويش مي‌خواست؛
چرا كه می‌پنداشت
شكوهِ باريدن از دبدبه‌ی تصعيدِ قطراتِ سيلاب است، نه خضوع‌ِ خودشكنِ قطرانِ باران!
...
و تو
هم‌چنان
فروتنانه مي‌باريدی
به سايه-نشيب‌ِ دره‌های ناامنِ فريب
و می‌ديدی – به همّتِ ارتفاعِ خويش-
كه سپيد‌ترين قلّه‌ها‌ي كوهستان
مرتفع‌ترين‌ِ آن‌اند.

͸

يك روز سرانجام آرام خواهی گرفت
در آغوش من شايد
كه بستر‌ِ سمجِ حضيض‌ِ كوهستان‌ام را
-هموار از تكرّرِ باران-
آغوشِ امينِ تو مي‌خواهم.
1 تير 1385

۱۵ اسفند ۱۳۸۴

شنگرف

به: ليلا

مي‌پنداشتم شمع آفتابی‌م در ميان مي‌سوزد
كه گوهر شعور است.
دريغا!
من چراغ مرده بودم؛
سياه‌نشين جوهر نادانی خويش،
كه زنگار بر زنگار
خاطر آيينه‌گانِ رابطه را مكدر مي‌كرد
رابطه‌هايی كه بودند .. آه
و قهقاه مستانه‌اش
زخم برزخم
پنجه می‌زد بر صورت خدايی كه نبود؛
تا خراش خاطری شود، خوش‌خيالی انبوه حباب‌های شكسته‌ را
به اين مكاره كه انديشه را به چوب خاكساری حراج مي‌كنند.

͸

افسوس!
من خدای خود را به داری آويختم
كه بافه‌ی آن را
از رابطه‌های شرحه‌شرحه ريسته بودم.
13 خرداد 1385



۱۶ شهریور ۱۳۸۴

انتظار

می‌مانم
هم‌چنان منتظر
تا پس‌فردای ظهور...
تا اين نايره فروخسبد به قيامت؛
و
منجيانِ آخرِ زمان را
نجات خواهم داد!

تا پس‌فردای ظهور
هم‌چنان منتظر می‌مانم؛
ورنه
موعوديانِ افلاك را
چه كسي به بارگاهِ خدايانِ خاك(1) خواهد سپرد
تا شرم-مايه‌شان را به غبارِ ساليانِ خاموشی
گِلی نو
به پيمانه‌‌ی چارگوشِ گور زنند؟


تا هرانسان
خودآی خويش گردد،
تا پس‌فردای ظهور،
منتظر می‌مانم.
16 شهريور 1384

1- «خدايان‌ِ خاك» را به‌جای «مردگانِ زمين» آورده‌ام.

۵ اردیبهشت ۱۳۸۴

عقوبت


تلخ مي‌بلعم و
شيرين هضم مي‌كنم،
‌واژك‌‌هاي مهری را
كه دانهْ ‌دانه
در خشك‌زارِ قلبِ تو كاشتم
تا خوشه‌چينِ نفرتيانِ سرزمينِ سوخته‌یِ تو گردم!

ملالی نيست نازنين!
من به غرامتِ كوهستانِ بي‌بارانِ خويش ايستاده‌ام:
پُرآه و بی‌اشك.
4 اردی‌بهشت 84


۱۵ مهر ۱۳۸۳

كسوف


ساده بوديم
و مهتاب را
رويِ ديگرِ سكه‌ي خورشيد مي‌‌پنداشتيم
تا نيمه‌ي خفته‌ي زمين را
به حوالتِ آفتابِ فردا بشارتي دهد؛
كه طلوعِ هر صبح
نشان‌دارِ طليعه‌ي نقره‌اي شب‌هاي بيداري بود.

ساده مانديم
و روزي كه سايه‌ي ماه
صلاي قدقامتِ نمازِ وحشت‌مان شد،
و گدازه‌هاي بي‌صلابتِ خورشيد
-از پسِ سكه‌ي سوخته‌ي مهتاب-
دشنامِ گردشِ بي‌تدبيرِ آسمان ‌گشت،
چشمِ اغماض‌مان تابِ پرتوي ترديدِ افلاك نياورد.

ساده‌ايم هنوز
و تَبارك‌الله گويان
طلوعِ دوباره‌ي آفتاب را
به تلاوتِ انَّ معَ العُسرِ يُسرا نشسته‌ايم.

16 مهر 1383

۴ مهر ۱۳۸۳

نفير

تا بی‌نهايتِ حجمِ كهنه‌يِ اين ساز هم
گريزی‌ام نيست از سرانگشتانِ چابكِ تو
كه «جامه‌دران‌»ام1 می‌خواهد،
وقتی كه «شور» می‌زند دل‌ام!


دريغا !
به «مويه»2 نشستن
از پسِ آن‌همه «خسروانی‌»3
تقديرِ پنجه‌هایِ نوازش‌گرِ تو بود!
4 مهر 1383
1- يكی از گوشه‌های آواز بيات ترك است.
2- گوشه‌ای‌ست در دستگاه چهارگاه.
3- نام گوشه‌ای‌ست در دستگاه نوا.

۲۸ شهریور ۱۳۸۳

مشق

ميانِ ترديدهايِ هميشه،

چشمانِ تو

حقيقتِ مرا به قافيه نشسته

و فريادِ من

-هنوز-

سكوتِ جاودانه‌ي استيصال را هجّي مي‌كند.

از من مخواه

ميانِ مشقِ تباهي،

-وقتي امتدادِ هبوط و اوج يكي‌ست-

تمنايِ تعالي را

در عبور از واژه‌هاي فساد گم كنم؛

كه من

خداوند را

در سطرسطرِ اين شك‌واژه‌ها‌ يا‌فته‌ام.

نگاه كن مرا:

رقعه از ورّاقان نمي‌طلبم؛

ديري‌‌ست در مكتبِ مهر تو

به‌ديدگانِ تعب

مشقِ ترديد مي‌كنم

تا دريابم

كه چشمان‌ات حقيقت دارند.

28 شهريور 83