۵ اردیبهشت ۱۳۸۴

عقوبت


تلخ مي‌بلعم و
شيرين هضم مي‌كنم،
‌واژك‌‌هاي مهری را
كه دانهْ ‌دانه
در خشك‌زارِ قلبِ تو كاشتم
تا خوشه‌چينِ نفرتيانِ سرزمينِ سوخته‌یِ تو گردم!

ملالی نيست نازنين!
من به غرامتِ كوهستانِ بي‌بارانِ خويش ايستاده‌ام:
پُرآه و بی‌اشك.
4 اردی‌بهشت 84


۱۵ مهر ۱۳۸۳

كسوف


ساده بوديم
و مهتاب را
رويِ ديگرِ سكه‌ي خورشيد مي‌‌پنداشتيم
تا نيمه‌ي خفته‌ي زمين را
به حوالتِ آفتابِ فردا بشارتي دهد؛
كه طلوعِ هر صبح
نشان‌دارِ طليعه‌ي نقره‌اي شب‌هاي بيداري بود.

ساده مانديم
و روزي كه سايه‌ي ماه
صلاي قدقامتِ نمازِ وحشت‌مان شد،
و گدازه‌هاي بي‌صلابتِ خورشيد
-از پسِ سكه‌ي سوخته‌ي مهتاب-
دشنامِ گردشِ بي‌تدبيرِ آسمان ‌گشت،
چشمِ اغماض‌مان تابِ پرتوي ترديدِ افلاك نياورد.

ساده‌ايم هنوز
و تَبارك‌الله گويان
طلوعِ دوباره‌ي آفتاب را
به تلاوتِ انَّ معَ العُسرِ يُسرا نشسته‌ايم.

16 مهر 1383

۴ مهر ۱۳۸۳

نفير

تا بی‌نهايتِ حجمِ كهنه‌يِ اين ساز هم
گريزی‌ام نيست از سرانگشتانِ چابكِ تو
كه «جامه‌دران‌»ام1 می‌خواهد،
وقتی كه «شور» می‌زند دل‌ام!


دريغا !
به «مويه»2 نشستن
از پسِ آن‌همه «خسروانی‌»3
تقديرِ پنجه‌هایِ نوازش‌گرِ تو بود!
4 مهر 1383
1- يكی از گوشه‌های آواز بيات ترك است.
2- گوشه‌ای‌ست در دستگاه چهارگاه.
3- نام گوشه‌ای‌ست در دستگاه نوا.

۲۸ شهریور ۱۳۸۳

مشق

ميانِ ترديدهايِ هميشه،

چشمانِ تو

حقيقتِ مرا به قافيه نشسته

و فريادِ من

-هنوز-

سكوتِ جاودانه‌ي استيصال را هجّي مي‌كند.

از من مخواه

ميانِ مشقِ تباهي،

-وقتي امتدادِ هبوط و اوج يكي‌ست-

تمنايِ تعالي را

در عبور از واژه‌هاي فساد گم كنم؛

كه من

خداوند را

در سطرسطرِ اين شك‌واژه‌ها‌ يا‌فته‌ام.

نگاه كن مرا:

رقعه از ورّاقان نمي‌طلبم؛

ديري‌‌ست در مكتبِ مهر تو

به‌ديدگانِ تعب

مشقِ ترديد مي‌كنم

تا دريابم

كه چشمان‌ات حقيقت دارند.

28 شهريور 83

۷ شهریور ۱۳۸۳

خواب گرد

به: ميم

از ستاره بگذر!
شب
كورمالِ پنجره‌هاي زمين،
دنباله‌دارها را
چنين بي‌قرار مي‌سوزد
و ماه
از فرطِ بي‌ستارگي‌ست
كه رازِ عشق‌هايِ مسقّف را
از مهتابي‌هايِ عريان
سرك مي‌كشد.

از ستاره بگذر!
اشكِ خيرگي
شك به امتداد عقربه‌هاست
ورنه خورشيد
گواه روشن نفي تلاقي و نور است؛
و تابِ خيرگي
و طاقتِ شك
و فرصتِ اشك حتا.

͸

ستاره‌بارانِ آسمان
تنها خوشايندِ بدخوابان است...
از ستاره بگذر!

8 تير 1383

۵ شهریور ۱۳۸۳

انقطاع

در عبور از خيمه‌‌هايِ صامت و بي‌دليلِ هراس(1)،
ميان كوه و دريا
قدم به فرشِ نامطمئن‌ِ ساحل نهاديم
كه ماسه-نقش‌هايِ بي‌قدمت‌اش را
هياهويِ مترصّدِ امواج مي‌ربود...

با اين همه
دريا در اعماقِ خود آرام بود
بي خواب-آشوبه‌اي براي ژرف‌نشينان؛
يا رَجَزواره‌‌اي حتّا
شهامت‌افكنِ بنيانِ يكي كوه-پاره.
سقفِ عصيانِ دريا
كفِ موج‌هايِ پرولوله بود،
به مددِ مدّ و همتِ هوهوي باد.

خورشيد،
سايه‌ي سنگين خيمه‌گاه از دريا واگشود...
موجي در ما نشكست؛
دامني تر نكرديم...
بي‌تلاطم و مأيوس
ترك ساحل گفتيم.

͸

آه... دريا.. دريا..
من ديگر فرزندِ عاصي‌‌ِ تو نيستم؛
امواجِ فروكوفته‌ات
هرچند،
ردِ ترديدم را به ساحل بشويند...

5 شهريور 1383
نوشهر
1- تصويري‌ست از كو‌هاي مشرف به خزر در گرگ و ميش آسمان.

۲۶ مرداد ۱۳۸۳

ديدن


به: نرگس

وقتي چشم‌ها بسته‌اند،
دل‌ها نقطه‌‌‌يِ كورِ بصيرت مي‌شوند
و كوراني كه به آسمان مي‌نگرند(1)،
پيامبرانِ حقيقت!
كه مي‌پندارند
ديدن،
خيره نگريستن است به آفتاب!

͸

... و ما
‌چندان پشت به خورشيد
-سرمست از حقيقتِ بالنده‌ي سايه‌هامان-
براي كاشفان منشور دل‌سوزانديم،
كه آفتاب و سايه
در استقرايِ تاريك‌مان محو شد!

26 مرداد 1383

1- يكي از نامه‌هاي كپلر به دانشمندان و الهيون قشري سردرگم در كلاف فلسفه‌‌ي ارسطويي با اين عبارت آغاز مي‌شود: «اي كوران كه به آسمان مي‌نگريد!».

۱۹ مرداد ۱۳۸۳

كلاف


به كلافي مي‌ماند،
-تافته در هم-
ريسه‌هاي ايماني كه از خدا آويزان كرده‌اي!

نردباني نمي‌تواني بافت!
ريسماني چرا... شايد!
تا حلق‌آويز بهشت گردي
يا يكي تور حتا،
تا با آن
صيد دوزخ كني!

خداوند بخت‌‌ات دهد، مؤمن!

20 خرداد 83

۱۸ مرداد ۱۳۸۳

پس از طوفان


دريا هنوز هم آبي‌ست؛
اُفق،
هنوز از شرمِ افتادگي‌ِ آفتاب، سرخ مي‌شود؛
و امواجِ هرجايي،
هنوز هم از وجدِ جنونِ(1) مهتاب است
كه رنگ‌به‌رنگ مي‌شوند...
با اين‌همه
چه رنگ مي‌بازند اين‌همه
در سپيد و سياهِ واژه‌واژه‌ي شعر من!

مردم مي‌گويند سرود‌هاي سايه‌ام(2) از سكه افتاده ا‌ست،
و نمي‌دانند:
ديري در چشمانِ تو خيره ماندم
تا عالم
يكسره
سياه و سپيد شد
...
طوفانِ نگاه‌ تو
زورقِ نامهيّايِ شعرِ مرا درهم شكست
و خداوندِ كلمه
در اعماقِ آن شب‌هايِ پرحادثه غرق شد...

͸

ناخدايِ طوفان‌زده!
اين من‌ام
كه با امتدادِ نگاهِ تو سر بر مي‌كنم از اعماق و با سوي نگاهِ تو غرقه مي‌شوم باز(3)
و اين‌ها
لاشه‌هايِ كلماتِ هزار رنگِ من است
كه رنگ مي‌بازد و جان مي‌گيرد از اين‌همه عرياني‌ و حقيقت...

غرقه‌ترم خواه
وقتي
از عمقِ واژه خشنود‌تر‌ي تا از رنگِ آن!

18 مرداد 1383

1- قدما! اعتقاد به نوعي علت فراسويي براي جنون داشتند كه متأثر از ماه بود.
2- «سرود‌ سايه» را به صورت وصفي به كار برده‌ام نه اضافي.
3- ويرژيل -حماسه‌سراي معظم يونان- سروده‌ است «روح من با جهت نگاه تو به بالا يا پايين، اوج مي‌گيرد و هبوط مي‌كند»

۷ مرداد ۱۳۸۳

ويله


رازي شرم‌آلوده
در قرنطينه‌يِ پسِ مردمكان‌ات پنهان است
و اشكي
-تشنه‌ي مستوري-
بر موج‌موجِ حوض‌‌‌خانه‌‌ي چشمان‌ات
دو دو مي‌زند...
كه شوقِ‌ بندگي نيست:
مرثيه‌ي مرگِ خداوندگار است!

اينك،
انساني كه ايمان را در زمين نديد وُ
در آسمان‌اش جُست وُ نيافت
كه جدا از منطقِ زنجيروارِ عرش تا فرش بود
و رها از حلقه‌ي عبوسانِ زهد
خود اگر شبي
در روشناييِ نيم‌سوزِ ماه
از زمينِ بي‌مهران، گريخت يا نه!
...

واويلا!
بر انساني كه به مِهر‌ش سرشته بودند،
وَ او
به حكمِ كورِ پرستش
گمراهِ خدايانِ عالم شد!
7 مرداد 1383

۲۷ تیر ۱۳۸۳

نيمروز

پرچين‌ها نمي‌دانند
راه‌راهِ سايه‌شان،
اعتمادِ قطعه‌قطعه‌شده‌يِ چمن‌هاست...

چمن‌ها نمي‌دانند
سايه‌هايِ پرچين،
رازِ شكاف‌خورده‌يِ خاك است و آفتاب...

سايه‌ها نمي‌دانند
قطارِ صليب‌هايِ متّحد*
گور-نشاني رو‌گردان و حقير است، سزاوار پنهاني و مرگ!

͸

سايه‌ها مرده بودند؛
ذهنِ چمن دو شقه شده بود؛
پرچين‌ها به‌سوگِ سايه پيوسته...
و خاك
رازداري مي‌كرد؛

تنها خورشيد بود
-با گلوگاهِ طلاييِ ‌خويش-
كه حقيقت و رويش را،
ميان سايه روشن پرچين
سرودي سبز مي‌خواند...

27 تير 83
*: تصويري‌ست از پرچين‌هاي پيوسته به هم