تلخ ميبلعم و
شيرين هضم ميكنم،
واژكهاي مهری را
كه دانهْ دانه
در خشكزارِ قلبِ تو كاشتم
تا خوشهچينِ نفرتيانِ سرزمينِ سوختهیِ تو گردم!
ملالی نيست نازنين!
من به غرامتِ كوهستانِ بيبارانِ خويش ايستادهام:
پُرآه و بیاشك.
4 اردیبهشت 84
ميانِ ترديدهايِ هميشه،
چشمانِ تو
حقيقتِ مرا به قافيه نشسته
و فريادِ من
-هنوز-
سكوتِ جاودانهي استيصال را هجّي ميكند.
از من مخواه
ميانِ مشقِ تباهي،
-وقتي امتدادِ هبوط و اوج يكيست-
تمنايِ تعالي را
در عبور از واژههاي فساد گم كنم؛
كه من
خداوند را
در سطرسطرِ اين شكواژهها يافتهام.
نگاه كن مرا:
رقعه از ورّاقان نميطلبم؛
ديريست در مكتبِ مهر تو
بهديدگانِ تعب
مشقِ ترديد ميكنم
تا دريابم
كه چشمانات حقيقت دارند.
28 شهريور 83