۲۲ مهر ۱۳۸۷

راز

از تناقض ِ چشم‌های ِ او هم که عبور می‌کرد،
باز به خمیازه‌ی خیابان می‌رسید
که از آیین ِ گونه‌های‌اش باز می‌گشت
و رد ِ هیچ ره‌گذری
خطوط ِ روشن‌اش را کش‌دارتر نمی‌کرد.
شاید زوایای ِ او را هیچ حرفی - درست - نمی‌فهمید
که حوالی ِ شیب‌های ِ سقوط، ازدحام می‌شد
و گل که می‌انداخت
گلوی ِ واژه - آن‌طور -
به هزار انگشت می‌پژمرد.

هرچه بود،
دنباله‌ی آن گونه‌ها را
کسی پی نگرفت.
23 مهر 1387

۲۱ مهر ۱۳۸۷

نشاني

نه نشانی داشت
نه تقویم برمی‌داشت.
شماره‌ی نامعلوم‌اش در پرزهای ِ حافظه جا مانده بود
و برگ‌های ِ تعطیل ِ نام‌اش را
از سررسیدهای ِ کهنه کنده بود.
جای‌اش که می‌افتاد
از دفتر ِ آفرینش هم غیب می‌شد
و - ناپیداتر از خضر - از زیر ِ دستان ِ خدا در می‌رفت.

آن روز هم نبود:
روزهای ِ هفته را مأموران
از کنار ِ جاده برداشتند
و دنباله‌ی بی‌محابای ِ پرند‌گان
به کوچه‌های ِ بن‌بست ختم شد.
همان روز
که پشت ِ پنجره‌ شکست
و چشم‌اندازهای ِ هر نظر - یک عمر
در هیاهوی ِ پرده خفه شد.
22 مهر 1387

۲۰ مهر ۱۳۸۷

نمي گويي برآوردم


آن همه تاول
برای ِ دست‌های ِ من زیاد بود!

باور کن
می‌دانستم اگر
که انحنای ِ گونه‌ی تو تاج ندارد،
این‌طور به شعاع ِ اشک‌های ِ تو قلاب نمی‌شدم.
پشت به خودم می‌نشستم
و حضور ِ پلک‌های ِ تو را حدس می‌زدم.
آن‌وقت بیش‌تر از همیشه
به مردمکان ِ تو بده‌کار می‌ماندم
که علی‌رغم ِ ناامنی ِ تیره‌شان
کمی سیاه‌تر کرده‌اند روزگار این دنیا را.

کاش مراقب ِ قدم‌های‌ام بودم
که پیچ می‌خورند به راه ِ رفتن ِ تو
و در هیچ گذری به هم نمی‌رسند.
کاش خطوط ِ پیشانی‌ام را
در سپیدی ِ گردن ِ تو گم نمی‌کردم ...
20 مهر 1387

انتفا

حالا که انگشتان‌ات
با آب‌های ِ آزاد هم‌بستر شده،
قبول کن که آن ناخن‌ها
دیگر برای ِ چشم‌های ِ من دیر است!
حتا این شب‌های ِ شکنجه
که ماه
پیله کرده است به خواب‌ام
تا با انگشت‌های ِ ‌تکلیف
طرح ِ نامعلوم ِ اندام ِ تو را
بر تن ِ سربی‌اش آشکار کنم.

حالا که سرسام ِ سایه گرفته‌ام
قبول کن که دیگر
هیچ نامی برای ِ ضرورت ِ نور نمانده است.
21 مهر 1387

۱۹ مهر ۱۳۸۷

تازه وارد


آن همه ماه را به گرده کشیدم
تا خواب ِ نیم‌روزش نیآشوبد.
آن وقت تو طره‌های‌ات را یله داده‌ای روی تقدیر ِ چند ستاره
که حالا آرزو می‌کنند
کاش شب ِ همیشه‌شان
تارهای ِ گیسوی تو باشد.

مثل ِ شهابی کور
که سرش به سنگ خورده
پای‌ام را از ویترین ِ شبانه‌ی گیسوان ِ پرستاره‌ات بیرون می‌کشم!
20 مهر 1387

۱۸ مهر ۱۳۸۷

ويرانه


چشم‌اش
از راه می‌افتد
و انگشت ِ اشاره‌اش
از طرح ِ تار ِ گیسویی بر هوای اتاق.
به چرای ِ خود نگاه می‌کند
که حتای ِ او بود
تمام شد.
حالا می‌تواند
ضخامت ِ تمام ِ خاک‌های ِ دنیا را تفسیر کند!
18 مهر 1387

تباني


از مکاشفه‌ی قفس آمده بود.
نگاه‌اش را تا از باغ‌چه برگرفت،
نرده‌ها به جهنم،
حافظه‌ی صنوبر خم شد.
غافل که در تبانی پلک و سایه
تکه‌ای از آینه‌ی چشمان‌اش را
رو به آفتاب گرفته ا‌ست.
19 مهر 1387

۱۶ مهر ۱۳۸۷

زاير


در غیبت ِ تو
قرارهای‌ام را نگاه کرده‌ام،
آن‌قدر که سرانجام اغوا شده‌اند؛
هم‌چون چشم‌های ِ کلاغ
در انتظار ِ نظربازی.
تمام ِ عکس‌ها را گره زده‌ام،
آن‌قدر که دل‌تنگ ِ لحظه‌های‌اند؛
هم‌چون قفل ِ طنابی
که در کسری از شاتر ِ یک دوربین ِ ابدی کلید خورده ا‌ست.
ادامه‌ی رگ‌های‌ام را شروع کرده‌ام
تا کشیده‌گی ِ فاصله را قاطعانه جمع کنم و آخر ِ راه بگذارم:
با قدم تو
یا بدون آن!

اگرچه تخت ِ سیاه‌ام را برده‌ای
اما من
پاهای‌ام را طوری گچ گرفته‌ام
که در حوصله‌ی هیچ راهی خواب‌اش نبَرد.

17 مهر 1387

۱۵ مهر ۱۳۸۷

مرگ


در بی‌تو ماندن ِ آسمان ِ فقید
آواز ِ پرنده‌ها
- همه - فک ِ اضافه ست،
و پنجه‌های ِ دعا
سین ِ سرخ‌ها را - یک‌سره - می‌درد؛
آن هم با این‌همه خصومت ِ فیروزه‌ای
که هرکجا که می‌رود
آبی‌ست
و هرکه را می‌ایستد از انتظار
می‌میرد.

لعنت!
مثل دنیادیده‌های ِ پیر
مرگ ِ من هم از قوزک ِ پاهای‌ام آغاز شده.
آن را می‌بندم به ستون ِ فقرات ِ پرنده‌گان؛
دیوار می‌گیرم از این ستون ِ اعتراض که هیچ آواری در آن نمی‌میرد.
دیوار می‌گیرم
تا کوره‌های ِ آبی آسمان
که آواز ِ پرنده‌ها
هم‌همه‌ی حروف ِ بی‌ربط است.
16 مهر 1387

۱۴ مهر ۱۳۸۷

تعويذ

تو حالا باید
به شیر ِ مرغ یا چیزی شبیه ِ آن سوگند خورده باشی
که این طور دهان ِ لحظه‌ها را گِل گرفته‌ای.
و من
جان‌ام را - لابد -
مثل ِ یک قبر ِ دسته‌دار بغل کرده‌ام
که تنهایی‌ام این‌قدر مضحک می‌نماید.
یا شاید
با میخ‌های ِ برآمده از نیمکت ِ زهوار در رفته‌ی حیات ِ قدیمی برابری می‌کنم
که تخم ِ نشستن بر چشمان‌ام را نداری.

مطمئن نیستم!
یادم نیست دیگر به کجای ِ کوهستانی‌ات دخیل نبسته‌ام!
15 مهر 1387

۱۳ مهر ۱۳۸۷

پاييز


پاهای‌اش
چفت ِ زمین نمی‌شود.
کوچه‌های ِ محله
معطل ِ طرح ِ پیوستن ِ معابر ِ تقدیر، روی ِ وسوسه‌ی درختان ِ ساحلی‌ست.

قدم از قدم که می‌شکند،
برگ‌های ِ حاره‌ای
گور ِ دسته‌جمعی‌شان را گم می‌کنند
و دست‌ها
از گونه‌های‌اش
کوتاه می‌شوند.
14 مهر 1387